آخ که این سه روز مدرسه چقدر طولانی گذشت...
دیگه کمتر وقت میکنم بیام... چقدر بد....
صبح که اصلا حال مدرسه نداشتم و همش آروم میرفتم...
همش مارو صبحا یه ساعت نگه میدارن برنامه اجرا میکنن آخه چه وضعشه دیگه سرود برا ابتداییاس نه دبیرستانیا که!
اما خدایی با دوستام (سحر.سایه.سارا) خیلی خوش میگذره شاید یه دلیل مدرسه رفتنم همینه کلی میگیمو میخندیم
حالا هم خوابم میاد هم گرسنه ام همم باید درس بخونم چیکار کنم آخه
اول میرم ناهار تا از گرسنگی نمردم
بعد هم خواب چون امروز حسابی خسته شدم
بعد سرحال پامیشم بکوب درس میخونم
اول به احترام دوستان یه داستان میذارم بعد همه کارامو انجام میدم 
اینم یه برنامه ریزی عالیییییی
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یک نفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

من اوووووووومدنم
چه روزی بود امروز بعد یه ساعت وایستادن توی حیاط مدرسه زیرآفتاب آخ که داشتیم میمردیم 
اصلا که این معاونا و مدیر فکر ما نیستن یه ساعت حرف میزنن
خلاصه گذاشتن بریم سرکلاس اما ما بدبختارو که مثلا ارشد مدرسه ایم گذاشتن طبقه آخر کم مونده بفرستنمون بالا پشتبوم مدرسه
حالا هنوز معلم نیومده شروع کرد به درس دادن ماهم مث چی تند تند مینوشتیم
زنگ تفریح انگار از زندان فرار میکنن همه طبقه ها رو یه نفس می دوییدن
معلم بعدی هم مثل قبلی اما بدتر درسو داد گفت بخونید الان میپرسم
کاش کلاس اول ابتدایی بودیم حداقل میگفتن تابستان خود را چگونه گذراندید یکم چاخان میبستیم
دیگه بلاخره این روزه گرم و طولانی هم گذشت و منم خسته اومدم خونه
درکل خوش گذشت با دوستان عزیز
اما چقدر خستم
دیگه بریم یکم بخوابم پاشم و درس....
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد
بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!)
زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان های زندگی کنارتان باشد، در طوفانها لبخند را فراموش نکنید...

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت ، زنبیل سنگین را داخل خانه کشید .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید .
وقتی مادرش را دید به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد
تامی با یه ماژیک روی دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید ، خط خطی کرد ! »
مادر آهی کشید و فریاد زد : « حالا تامی کجاست؟ » و رفت به اتاق تامی کوچولو.
تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا کرد ، سر او داد کشید : « تو پسر خیلی بدی هستی » و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال .
تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد .
تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالیکه اشک میریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اتاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میگرد!
