من و دوستام ازسالی که باهم دوست شدیم هرسال 22 بهمن میرفتیم راهپیمایی

امسال دیگه باهم تو یه مدرسه نبودیم من و سارا هردومون رشته حقوق قبول شدیم

یوسی هم علمی کاربردی شرکت کرد و نجف هم توی یه فروشنده شده و میره سرکار

ما از یه هفته قبلش هماهنگ کرده بودیم که بریم راهپیمایی

خلاصه کنم که صبح 22 بهمن من ساعت6 پاشدم و زنگ زدم یوسی پاشه از خواب به سارا زنگ زدم اول گف نه نمیتونم بیام و بعد اوکی داد

نجف چون میره سرکار گف نه نمیام شماها برید خوش بگذره

خلاصه یکی دیگه از دوستامون حقا اومد باهامون

رفتیم خوراکی بخریم پیره مرده گف دارین میرین راهپیمایی؟ یعنی انقدر ضایع بود ساعت 8 صبح

یوسی میگف نریم دم ایستگاه نفهمن میریم راهپیمایی تا اتوبوس اومد بدوییم

خلاصه اتوبوس اومد و راه افتادیم تو اتوبوس انقدر خندیدیم یه دختره برگشت گف به یوسی بسته ساکت باشین

یوسی هم کم نیاورد و گف بچه هامبسر میگه ساکت

خلاصه رسیدیم انقلاب دو تا پرچم دس من و یوسی بود و دوتا عکس رهبر دست حقا و سارا

تا خود ازادی رفتیم کلی ازمون فیلم و عکس گرفتن

برگشتنی برنگشتیم انقلاب و رفتیم صادقیه و با مترو برگشتیم

انقدر گشنمون بود رفتیم چهارتایی ناهار خوردیم

کلی خوش گذشت جای همگیتون خالی مخصوصا نجف خالی





تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 05:02 | نویسنده : یاسمین | نظرات (1)
دریافت کد ابزار آنلاین
Pink Sketch 
Heart