پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.
همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.
وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند.
شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد و پسر را درآغوش گرفت.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید او مهربان تر از هرکسی هست

  هر کجا گیرافتادید راه فرار به سوی خداست.   



تاریخ : سه‌شنبه 15 بهمن 1392 | 21:06 | نویسنده : یاسمین | نظرات (10)
دریافت کد ابزار آنلاین
Pink Sketch 
Heart