X
تبلیغات
زولا

دیروز یکی از بهترین روزام بود

کلی تو مدرسه بادوستام خندیدیم و دیگه داشتیم غش میکردیم

توی کلاس هم کلی معلم تاریخمون منو تحویل گرفت و نمرم بالا شده بود و گفت به بچه ها تشویقم کنن

آقا ماهم نشستیم و خود را گرفتیم

و کلی خوشحال بودم و دوستمم گرفته بود ماچم میکرد

از مدرسه خسته اومدم که مامان و بابا منتظر من بودن که بریم بازار تا برای من پالتو بخرن

نمیدونستم خوشحال باشم یاناراحت چون خیلی خسته بودم

گفتن بابا اول یه چیزی بدید من بخورم نفسم بالا بیاد بعد بریم

بعد ناهار راه افتادیم

در خیابان هوا بسی سرد بود جوری که میلرزیدم و دستام یخ زده بودن

بلاخره بعد یه ساعت رسیدیم بازار خیلی شلوغ بود و چشم چشمو نمیدید

من مامان و بابای بیچاره رو هی از این مغازه به اون مغازه میکشیدم

توی مغازه یه ساعت نگاه میکردم آخر میگفتم نه خوشم نمیاد

بابام میگفت خب اینهمه مدل پالتو حداقل چندتا رو پروو کن شاید خوشت اومد

گفتم تاخوشم نیاد که نمیتونم بپوشم

همینجوری داشتیم میرفتیم چشمم به یه پالتو قشنگ افتاد گفتم بریم اینو ببینیم رفتیم داخل و من پوشیدم و همونجا چندتا دیگه هم پوشیدم اما چشمم اولیه رو گرفته بود

و به پدرمهربان گفتم که همین خوبه و پدر پول را پرداختو و گرفتیم و اومدیم بیرون

چندتا چیز دیگه هم لازم داشتیم که خریدیمو به خانه راه افتادیم

خیلی خیلی ترافیک سنگینی بود

بیچاره مامان و بابام خیلی خسته شده بودن چهار پنج ساعتی چرخونده بودمشون

و درآخر از بابا و مامان گلم به خاطر زحمتاشون تشکر میکنم و دستشونو میبوسم

و میگم که خیلی دوستتون دارم



تاریخ : پنج‌شنبه 21 آذر 1392 | 13:25 | نویسنده : یاسمین | نظرات (9)
دریافت کد ابزار آنلاین
Pink Sketch 
Heart