X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

اَلو...اَلو...سلام
کسی اونجا نیست ؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟!
یهو،یه صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد،مثل صدای یه فرشته...
-بله،با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟باهاش قرارداشتم،قول داده امشب جوابمو بده
-بگو،من میشنوم.
کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟ من با خود خدا کار دارم.
-هرچی میخوای به من بگو،قول میدم به خدا بگم.
صدای بغض آلودش،آهسته گفت:یعنی خدا منو دوست نداره؟
-فرشته ساکت بود...بعداز مکثی نه چندان طولانی گفت:نه،خدا خیلی دوستت داره،مگه کسی میتونه تورو دوست نداشته باشه؟
بلوراشکی که درچشمانش حلقه زده بودبا فشار بغضش شکست و برروی گونه اش غلتیدوباهمان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه
گریه میکنما...
بعداز چندلحظه سکوت،ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد:بگو...زیبا بگو...هرآنچه بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو...
بلند بلند گریه کردوگفت:خدا جون،خدای مهربون،خدای قشنگم،میخواستم بهت بگم تورو خدا نذار بزرگ شم،تورو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیر آدماست،چرا دوست نداری بزرگ شی؟
آخه خدا من تورو خیلی دوست دارم،قد مامانم،ده تا دوستت دارم،اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟
قرارداشتم؟مقل بقیه که بزرگ شدن و حرفمو نمیفهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟چرا بزرگا
حرفاشون سخته؟مگه نمیشه اینطوری باهات حرف زد؟
-آدم،محبوب ترین مخلوق من،کاش همه مثل تو بودن تا به جای همه ی خواسته های عجیب من را از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستانشان جا میگرفت.
کاش همه منو به خاطر خودم میخواستن.عزیزکم دنیا برای تو کوچک است.بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و بزرگ نشوی.
کودک در حالی لبخند شیرینی بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق فرو رفت... 

 



تاریخ : پنج‌شنبه 11 مهر 1392 | 23:22 | نویسنده : یاسمین | نظرات (7)
دریافت کد ابزار آنلاین
Pink Sketch 
Heart